رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب ناصرخسرو

فریبنده جهان - ناصرخسرو

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب، مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب این جهان را بجز از بادی و خوابی مشمر گر مقری به خدای و به رسول و به کتیب بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویس تا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب بهرهٔ خویشتن از عمر فرامشت مکن رهگذارت به حساب است نگه‌دار حسیب دامن و جیب مکن جهد که زربفت کنی جهد آن کن که مگر پاک کنی دامن و جیب زیور و زیب زنان است حریر و زر و سیم مرد را نیست جز از علم و خرد زیور و زیب کی شوی عز و شرف بر سر تو افسر و تاج تا تو مر علم و خرد را نکنی زین و رکیب؟ خویشتن را به زه بهمان واحسنت فلان گر همی خنده و افسوس نخواهی مفریب خجلت و عیب تن خویش غم جهل کشد کودکی کو نکشد مالش استاد و ادیب پند بپذیر و چو کرهٔ رمکی سخت مرم جاهل از پند حکیمان رمد و کره ز شیب سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن پند را باز ندانی ز لباسات و فریب نه غلیواج تو را صید تذرو آرد و کبگ نه سپیدار تو را بار بهی آرد و سیب سر بتاب از حسد و گفتهٔ پر مکر و دروغ چوب بر مغز مخر، جامهٔ پر کیس و و...

هجران طناب - ناصرخسرو

ای شب تازان چو ز هجران طناب علت خوابی و تو را نیست خواب مکر تو صعب است که مردم ز تو هست در آرام تو خود در شتاب هرگز ناراست جز از بهر تو چرخ سر خویش به در خوشاب تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر دخترکان تو همه خوب و شاب زادن ایشان ز تو، ای گنده‌پیر، هست شگفتی چو ثواب از عقاب تا تو نیائی ننمایند هیچ دخترکان رویکها از حجاب روی زمین را تو نقابی ولیک ایشان را نیست نقابت نقاب چند گریزی ز حواصل در این قبهٔ بی‌روزن و باب، ای غراب؟ در تو همی پیری ناید پدید زانکه ز مردم تو ربائی شباب آب نه‌ای، چونکه بشوید همی شرم‌گن از روی تو به شرم و آب؟ چند به سوزن بشکستی تبر! چند به گنجشک گرفتی عقاب! چند چو رعد از تو بنالید دعد تاش بخوردی به فراق رباب؟ چند که از بیم تو بگریختند از رمهٔ گرسنه میشان ذئاب؟ شاه حبش چون تو بود گر کند شمشیر از صبح و سنان از شهاب چند گذشته‌ستی بر جاهلان بر کفشان قحف و میان شان قحاب حرمت تو سخت بزرگ است ازانک در تو دعا را بگشایند باب ای که ندانی تو همی قدر شب ...

روز و شب - ناصرخسرو

بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او موی من مانند روز و روی تو مانند شب ای پسر گیتی زنی رعناسب بس غرچه فریب فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب تو ز شادی خندخند و نیستی آگاه ازان او همی بر تو بخندد روز و شب در زیر لب چون خوری اندوه گیتی کو فرو خواهدت خورد؟ چون کنی بر خیره او را کز تو بگریزد طلب؟ چون طمع داری سلب بیهوده زان خونخواه دزد کو همی کوشد همیشه کز تو برباید سلب؟ ای طلبگار طرب‌ها، مر طرب را غمروار چند جوئی در سرای رنج و تیمار و تعب؟ در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد؟ ور نه‌ای مجنون چرا می‌پای کوبی در سرب؟ شاد کی باشد در این زندان تاری هوشمند یاد چون آید سرود آن را که تن داردش تب؟ کی شود زندان تاری مر تورا بستان خوش؟ گرچه زندان را به دستان‌ها کنی بستان لقب علم حکمت را طلب کن گر طرب جوئی همی تا به شاخ علم و حکمت پر طرب یابی رطب آنکه گوید هیاهوی و پای کوبد هر زمان آن بحق دیوانگی باشد مخوان آن را طرب من به...

به چه ماند جهان مگر به سراب - ناصرخسرو

به چه ماند جهان مگر به سراب سپس او تو چون دوی به شتاب؟ چون شدستند خلق غره بدو همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟ زانکه مدهوش گشته‌اند همه اندر این خیمهٔ چهار طناب گر ندیدی طناب هاش، ببین جملگی خاک و باد و آتش و آب بر مثال یکی پلیته شدی چند گردی به سایه و مهتاب؟ از چه شد همچو ریسمان کهن آن سرسبز و تازه همچو سداب خوش خوش این گنده پیر بیرون کرد از دهان تو درهای خوشاب وان نقاب عقیق رنگ تو را کرد خوش خوش به زر ناب خضاب چند گفتی و بر رباب زدی غزل دعد بر صفات رباب بس کن از قصهٔ رباب کنونک زرد و نالان شدی چو رود رباب چون بینی که می بدرندت طمع و حرص و خوی بد چو کلاب پس خویشت کشید پنجه سال بر امید شراب و آب سراب گر نه‌ای مست وقت آن آمد که بدانی سراب را ز شراب همه بگذشت بر تو پاک چو باد مال و ملک و تن درست و شباب وین ستمگر جهان به شیر بشست بر بناگوش‌هات پر غراب ماندی اکنون خجل، چو آن مفلس که به شب گنج بیند اندر خواب چشمت از خواب بیهشی بگشای خویشتن را بجوی و اندریاب س...