رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب رهی معیری

ماه قدح پوش - رهی معیری

هوشم ربوده ماه قدح نوشی خورشید روی زهره بناگوشی زنجیر دل ز جعد سیه سازی گلبرگ تر به مشک سیه پوشی از غم بسان سوزن زرینم در آرزوی سیم بر و دوشی خون جگر به ساغر من کرده ساغر ز دست مدعیان نوشی بینم بلا ز نرگس بیماری دارم فغان ز غنچه خاموشی دردا که نیست ز آن بت نوشین لب ما را نه بوسه ای و نه آغوشی بالای او به سرو سهی ماند مژگان او بخت رهی ماند ای مشکبو نسیم صبحگاهی از من بگو بدان مه خرگاهی آه و فغان من به قلک برشد سنگین دلت نیافته آگاهی با آهنین دل تو چه داند کرد؟ آه شب و فغان سحرگاهی ای همنشین بیهوده گو تا چند جان مرا به خیره همی کاهی؟ راحت ز جان خسته چه می جویی؟ طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟ بینی گر آن دو برگ شقایق را دانی بلای خاطر عاشق را

سایه گیسو - رهی معیری

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟ یا خرمن عنبری یا بار سوسنی؟ سون نه ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به شب ره من مانا که شبروی بردی ز ره دل من مانا که رهزنی گه در پناه عارض آن مشتری رخی گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی دانم همی که آفت جان و دل منی از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی همرنگ روزگار منی ای سیاه فام مانند روزگار مرا نیز دشمنی ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر ما را به جان گدازی چون برق خرمن ی ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟ دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن - رهی معیری

بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من به جعد آن نکند کاروان دل منزل به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب گل از نظاره رویت دریده پیراهن که عارض تو بود از شکوفه یک خروار که طره تو بود از بنفشه یک خرمن بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت که از زمانه بهاری و از بهار چمن نهفته آهن در سنگ خاره است ترا درون سینه چونگل دلی است از آهن اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی بیاد موی تو مهمان آب دیده من بنفشه های من از من ترا پیام آرند تو گوش باش ...